خرید بک لینک
mah - شهید رسول افضلی
  • شهید رسول افضلی

    تاریخ : یکشنبه سوم دی ۱۳۹۶ ساعت 17:27 | نویسنده : |

    مسئول دسته بود.
    یک شب تو اردوگاه دیدمش عجیب بغض کرد بود .عجیب بود برام سید همیشه لبش به خنده باز بود .
    هر چی ازش پرسیدم: سید رسول چی شده؟
    کسی حرفی زده ؟
    جواب نمی داد فقط اشکاش زیادتر می شد .
    به حالت قهر بهش گفتم برو بابا تو هم رفیق نشدی .
    دستمو گرفت تو دستش و شروع کردیم قدم زدن .خنده و اشکش قاطی شده بود .دقایقی همین طور فقط راه می رفتیم ،پرسیدم آخرش می گی چته یا نه؟
    گفت :من رفتنی شدم .
    خندم گرفت بهش گفتم برو بابا حالت خوش نیست .اصلا نفهمیدم منظورش چیه !فکر کردم از گردان یا از جبهه می خواد بره .
    چند روز بعد وقتی شهید شد تازه فهمیدم سید رسول منظورش چی بود .
    اما دیگه دیر شده بود .

برچسب: نویسنده: مریم نوری تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 20:40

صفحه بندی